تبليغاتX
از خوشی ها و روزها
سه شنبه یازدهم بهمن 1390
قدیما هر خوشی بی چون عسل بود

هیچ فکری نکردم که چی میخام بنویسم فقط باز کردم یاد ایام کنم دلم خواست چراغ اینجارو هم روشن کنم. همینطور بی خود بی جهت دلم واسه وبلاگستان قدیمی و آدماش تنگ شد، واسه همه اون دلخوشیای کوچیکی که تو دید و بازدیدای وبلاگیمون بهم میدادیم. دلم واسه اونایی که بودن و الان نیستن یا جاهایی هستن که نمیتونن باشن و معلوم  نیس چه بلایی سرشون آوردن هم تنگ شده، بله الان تو مودی هستم که دریای غم ساحل ندارد و اینام :) بیاین بازم دور هم جم شیم، بیاین همدیگرو یادمون نره، بیاین به همدیگه حسای خوب بدیم، بیاین شادیهایمان را قسمت کنیم اصن.

نویسنده: روشنک ׀23:35 ׀ لینک ثابت
چهارشنبه چهارم آبان 1390
شاید باورت نشود اما...

چند وقتی است اسیر قرص های رنگی شده ام ، برای رفع افسردگیم .بیماری باکلاس شخصیت های بزرگ و معروف. به زودی تمام می شود . به زودی دوباره شاد خواهم بود . دوباره خواهم خندید و آفتابه هایم را خواهم فروخت.

به زودی برخواهم گشت .

ههههعععع دیدی برگشتم؟ (دوست دار شما ، سنجد)(جدی نگیرید،تاثیر قرص های آبی است)

پینوشت : سه خط نوشتم سه ساعت طول کشید . چرا بعضی از کیبوردها فونت چاپی فارسی ندارد؟

نویسنده: حکمت ׀12:52 ׀ لینک ثابت
سه شنبه چهارم مرداد 1390
به دنیا اعتمادی نیست
دلم میخاد یه مدت برم تو لاک خودم و ازش در نیام،‌ این بیرون دیگه هیچ چیزی واسم دوس داشتنی یا لذت بخش نیست.

نخطه


نویسنده: روشنک ׀20:28 ׀ لینک ثابت
شنبه هفتم خرداد 1390
در جستجوی آرامش از دست رفته

امروز نگاه کردم به خودم دیدم یه مدته هر کاری می‌خوام بکنم هر جایی می‌خوام برم دلم میخاد اونجا یا اون‌کار پر از خلوت و سکوت باشه، بی‌دغدغه و بی‌استرس باشه. یعنی این سکوته اونقد فاکتور مهمی شده واسم که بی حد و حصار.

صبح داشتم می‌رفتم جایی، داشتم حساب می‌کردم کدوم ساعت برم و از کدوم ور برم این سکوته بهم نمی‌خوره، از کدوم ور برگردم رعایت می‌شه و ... همینطور حساب کردم دیدم من کی این سکوت و آرامش رو گم کردم که اینهمه دنبالشم؟ چرا اینطوری شدم اصن. نه که خوشم نیادا اما اینهمه‌اش هم خوب نیس. همیشه طالب همچین فضاهایی بودم اما دوس داشتم بخشی از زندگیم باشه نه همه‌اش. واسه خودم نگران شدم یهویی. 

نویسنده: روشنک ׀12:0 ׀ لینک ثابت
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389
یکهو نوشت!

 

آدمی زاده همیشه یک جور بوده است . همیشه یک مدل . یک ساختار . یک نمودار ثابت با منحنی ها و پیچ و خم های مشابه . اصلا این جزء خواص آدمیزاده است که یک جور باشد .

همیشه این اخلاق را داشته باشد که تا به چیزی نرسیده است دنبالش بدود . همین که رسید دل زده اش کند و بعد پسش بزند . این جزء ساختار فیزیولوژیکی اوست که خسته باشد . مغموم شود . به زمین و زمان گیر بدهد ، دلش جایی غیر از جایی که هست را بخواهد . به کسی که دوست دارد نرسد. در تارو پود بشر است که ناسزا بگوید . اصلن داخل خیابان برود و سطل آشغال آتش بزند . برای آدم دوپا بی مرامی . بی وفایی ، بی بندی و هزاران هزار بی دیگر طبیعی است . درون آدم است . با او نفس کشیده و بزرگ شده است . نمی تواند بیرونش بیندازد . دورش کند . نخواهدش .

خوده من بچه تر که بودم هر بار که کارتونی می دیدم دوست داشتم بشوم قهرمان آن کارتون ها . بشوم سوباسا اوزارا . بشوم برادر کایکو . بشوم پرین حتی . اما هیچوقت نشد که بشود .البته تقصیر من که نبود . این عقده ی قهرمان شدن ها هم جزو خصلت های منه آدمیزاده است . مخصوصاً از نوع آدمیزادهای وطنی.

همین خوده من بچه تر که بودم آرزوهای بزرگتری داشتم . اما حیف که کودکیم را با آرزوهای بزرگش معامله کردم با بزرگی و آرزوهای کوچکش . این هم گمانم البته از ذات ما آدم ها باشد که خوب معامله نمی کنیم . که بیشتر اوقات می بازیم . اصلن همین افسوس خوردن . تا آنجا که یادم می آید بزرگترهایم همیشه افسوس هایی داشتند برای خوردن. آن هم سه مرتبه بعد از هر وعده ی غذایی. و این رازی است که از میان انبوه فهمیدنی هایی موجود به آن رسیده ام .به قول شاعری با خصلت های مشترک ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت !!!

 

 پینوشت 1: همه ی این اراجیف را بافتم که بدانید این طبیعت آدمیزاده است که هر از چند گاهی وبلاگ آپدیت نمی کند . خصلتی که هیچ کدامتان هم از آن مستثنی نبوده اید! بوده ای؟

 

نویسنده: حکمت ׀20:11 ׀ لینک ثابت
شنبه بیست و نهم آبان 1389
Others

تو گودرم هر وبلاگی تو یه دسته‌ی خاص هست، ‌یه سری‌هاشو خیلی دوست دارم و اغلب اوقات نخونده از روشون رد نمیشم و تو هر حس و حالی توجهم بهشون هست. میدونم دقیقن کدوم ردیف صف واستادن بالا پایین اون ردیف کی هست شکل و فرم وبلاگش چیه، ‌نویسنده‌اش حس و حالش چه جوریه،‌ غم و شادی‌هاش جزئی از زندگیم شده و یه جورایی تو گودر باهاشون زندگی می‌کنم. در مقابل یه دسته‌ی others نامی هست که معمولن نمی‌خونمشون و به نتیجه هم نرسیدم چرا سابشون کردم ، اینارو یا وقتی خیلی خجسته‌ام حوصله اضافی دارم می‌شینم می‌خونم یا بود و نبودشون فرقی واسم نداره.

امیدوارم هیچ وقت تو هیچ مقطع زندگی‌تون  تو دسته‌ی others کسی دسته‌بندی نشین. الان فهمیدم تو این پله‌ی زندگی کسی بودن یه جورایی غم‌انگیزه. میخام یه فکری به حال others هام بکنم، خیلی وقتا لازمه با others هامون هم زندگی کنیم. چه بسا کشفیات حاصل از زندگی باهاشون فرصتهای تجربه‌ی چیزهایی رو بده که هیچ دسته طراز اولی تا حالا بهمون نداده.

نویسنده: روشنک ׀1:45 ׀ لینک ثابت