
خیلی ها فکر می کنند که خط سیر زندگی آدم ها یک خط مستقیم است با کمی فراز و نشیب ، تپه و چاله ، کمی هم گل و لای برای گیر کردن های هر از گاه . گاهی برای تنوع زندگی را از سر خط شروع و با بهانه های واهی نا تمام رهایش می کنند و باز نقطه سر خط .
بعضی دیگر خط سیر زندگی را یک دایره می بینند که راه های میانبر زیادی برای رسیدن به نقاط مختلف آن وجود دارد ، هر کسی هم برای قطر بیشتر دایره ی زندگی خودش تلاش می کند. زندگی می تواند یک مربع باشد ، پر از هویت ، پر از استقلال ، پر از استواری و البته پر از زاویه های خشک و بی روح قائمه .
اما به عقیده ی من خط سیر زندگی نه یک خط مستقیم ، نه یک دایره ، و نه شکلی شبیه مربع یا مثلث ، بلکه یک مارپیچ است .مارپیچی که از یک نقطه شروع و بعد از چرخیدن های تهوع آور از نقطه ی اول فاصله گرفته ، بالا و بالاتر می رود و هر چه که بیشتر این مسیر را طی می کنی بیشتر به زندگیت میخ می شوی ، مثل یک پیچ که داخل چوبی فرو می رود و گیر می کند.
وقتی زاویه ی 365 روزی زندگی مارپیچی کامل می شود، آدمها به ارتفاع یک سالگی خود می رسند و می رسند درست بالای سر نقطه ی آغاز ، درست بالای آنجایی که برای اولین بار تصمیم به چرخیدن گرفته اند و درست زیر پایشان ، یک سال ارتفاع است از ابتدا.
این مارپیچ گاهی شیب تندی دارد ، گاه کند . وقتی به بالا نگاه میکنی خطی کمرنگ می بینی که تا ابرها می رود و ناخودآگاه یاد عنوان کتاب "پله پله تا ملاقات خدا می افتی" ، خنده ات می گیرد ، بعد به پایین نگاه می کنی و می بینی رد پایی را که از خود به جا گذارده ای.
امروز روزیست که از ارتفاع چهار سالگی به نقطه ی شروع وبلاگ نگاه می کنم ، و تک تک کلمات ، دقیقاً با همین عمق و به تمامی معنی ، تک تک کلماتم را مرور می کنم . به یاد همه ی خوشی ها و روزها ، لبخندی می زنم و بندهای کوله ام را جابجا می کنم ، نگاهی به آسمان می اندازم و به سمت باقی مسیر حرکت می کنم .
باشد که در این مسیر دعای شما بدرقه ی راهم باشد .

پینوشت 1 : به مناسبت چهارمین سالگرد میلاد با سعادت وبلاگ ، فردا جمعه مورخه 6/9/88 مراسم کوهپیمایی با عنوان "از نوای غریبانه تا از خوشی ها و روزها" به صورت آنلاین در همه ی سطوح سنی برگزار می شود ، در انتهای مراسم 5 عدد دوچرخه ی دنده ای نیز از قرار هر کدام 21 دنده تقدیم شرکت کنندگان عزیز می گردد .
پینوشت 2 : به یمن این روز بزرگ نظرات وبلاگ از همین لحظه باز ، و تا اطلاع ثانوی بسته نخواهد بود ، بدیهی است از مدعوین محترم به طرز شایسته پذیرایی انجام خواهد شد .
پینوشت 3 : این پست به فرموده ی روشنک و توسط حکمت نگارش شده است .
پینوشت 4 : لینک اولین پست وبلاگ
بسمه تعالی
شماره : ۱
تاریخ : ۳۰/۸/۸۸
پیوست : ندارد
سوگند نامه
با توجه به این که هر انسانی در مقابل رفتار ، کردار ، گفتار ، نوشتار ، شنیدار و هر آن چیز که ممکن است گردن ما را ببرد بر سر دار مسئول و جوابگوی کردگار و خدای دادار خواهد بود ، و همچنین با توجه به این که هر صنفی برای خود سوگند نامه ای دارد مثل پزشکان که روزی قول داده اند هرگز مال و دارایی و جنسیت بیمار را بر بیماریش ترجیح ندهند و در نهایت دقت جان انسان ها را حفظ کنند و صنف تاکسی داران نیز قسم خورده اند که 25 تومان اضافه ی پول هر مسافر را پس بدهند و وقتی به چپ و راست می پیچند راهنما بزنند ، و همچنین خلبانان روزی سوگند خورده اند که هر گاه می خواستند بپرند تنهایی بپرند و خیل عظیمی از مسافران را با خود به پرش اجباری از دنیایی به دنیای دیگر نبرند ، و مثلاً بساز بفروش ها تعهد می دهند که خانه هایی که می سازند دارای مقاومتی بیشتر از کمپ های مسافرتی باشد یا مردهایی که موقع عقد قول می دهند به زن هایشان خیانت نکنند و بقال ها به این که پول اضافی از مردم نگیرند و 600 تومان را به 1000 تومان سر راست نکنند و خیلی خیلی شغل های دیگر که اگر گردنشان برود هرگز قسمشان نمی رود ، من نیز در همین پیشگاه بلاگفا و در حضور همه ی این جماعت حاضر و غایب ،به جان عزیزم قسم می خورم که بنویسم مطابق عقایدم و به جز مواردی که بر هر مسلمان تقیه واجب است و البته اکنون خیلی واجب تر است ، از قسم یاد شده ادول ننمایم .

تبصره یک : نامبرده معاف از بند پ بوده = هزینه ی سند 8750 تومان .
تبصره ی دو : بنا بر اصول کلی بلاگ یاد شده و با عنایت به این مورد که خود مقسوم علیه (یعنی جان کسی که مورد قسم قرار گرفته) بنا به دلایل خاص و غیر قابل مشهود نظرات وبلاگش را بلوکه کرده ، نظرات برای این قسمت نیز مسدود اعلام و تا اطلاع ثانوی کلیه ی نظر دهندگان از راه های مجاور مورد پیگرد قانونی می باشند .
علی لعنت ا... علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
دفتر خانه ی رسمی شماره دوم (المثنی)
وقتی میگم مغزم درد میکنه یعنی الان. حس میکنم در حد انفجار پره و ظرفیت هیچ حرف و سخن و کلن هیچییو نداره. کاش میشد میتونستم همین الان مغزمو با تمام محتویاتش فرمت کنم که با هیچ دستور و نرمافزاری هم نشه برش گردوند، اما نه! زیادی جوگیر نشم؛ بعضی گزینههارو اگه فرمت کنم مجبورم بازم تو مغزم فروشون کنم که واقعن حسش نیست؛ پس بزارین یه جور دیگه تاسف بخورم به حال خودم. کاش میشد تو سیستم بدنمون یه دکمه ریست داشتیم مثلن، تا تو مواقع لزوم ریستمون میکرد و مغزمون یه آب و هوایی عوض میکرد. بعد جای این دکمههه هم یه جایی بود دور از دسترس مردم آزارها که هی فرتی محض خنده و بینمکبازی نزنن ریستمون کنن.
اصن یه راه سادهتر کاش میشد یه عق زد و محتویات مغزو با تمام آزار اذیتاش یهجا بالا آورد و آروم شد، بعد تخت گرفت خوابید.
اصن چرا نباید بشه ذهن و تفکر و اینارو کنترل کرد؟ مثلن من الان تصمیم میگرفتم که به هیچی فکر نکنم هیچی محض، بعد فکرم همونجا متوقف میشد و بعد که باز میخواستم فکر کنم یکی میزدم پس کلهام دوباره کارشو شروع میکرد. یعنی خدا واسه این مغز و فکر و مخلفاتش به جز مرگ استراحتی قائل نشده؟ اونوقت یکی مثل من استراحت تفکری و مغزی خواست و خودشم جوون ناکام با هزار تا آمال آرزو بود که نخواست بمیره تکلیف چیه؟
گاهی دلم میخواست اونقدر بیشعور و بیمسئولیت و احمق و دیوانه و بیخیال بودم تا هیچی تو دنیا نتونه باعث درد مغزم بشه، دردی که هیشکی نتونه درکش کنه و بفهمه چه مرگمه.
دوستی دارم که عاشقه پفکه و اگه رو مغزش بمباران اتمی هم شده باشه کافیه یک بسته پفک بهش بدی درجا همون ریستی که گفتم این پفکه واسش انجام میده و میشه آدمی بهتر از آدم قبل بمباران. حتی یک اپسیلون هم دراین مورد شوخی نمیکنم. از این لحاظ شایسته نوبله.
عاشق این اخلاقشما، خوشا به سعادتش واقعن. حالا منو اینجور موقعها با کامیونها رانی هلو یا چیپس پیاز جعفری یا لیمویی هم نمیشه به وضعیت قبل برگردوند.
ذهنم الان اونقدر مشوشه که اصن نمیدونم چی میگم، کلن اگه فکر کنین که دارم چرت و پرت میگم به احتمال قوی درست فکر میکنین.
استثنائن کامنتا بازه یکم بهم روحیه بدین لطفن.
به ایمیلی که هماکنون مدتی پیش بدستم رسیده توجه بفرمایید:
قلم چرخید و فرمان را گرفتند / ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات / توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان / شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجرهها بیرون خزیدند / به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد / هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه / مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی / زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی
نیامد / ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان / از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء / به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول / دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار / مخالفهای ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه / که شاکیهای آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی / گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت / برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند / محبت
کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد / سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین / به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیحالمسائل / همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام / دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد / خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار / دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام ره..بری هم شعر میگفت / ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه اینها جهنم، این خلایق / ز مردم دین و ایمان را
گرفتند
** شعر از سیمین بهبهانی