تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





لبخند خداوند

سلامممممممممممممم، یه سلام داغ و گرم که همین الان از رو گاز برداشتم و تو این سرمای زمستون حتماً می چسبه. 

بابا چه خبرتونه؟ اگه چند روز دیر آپ کنم صفحه حوادث روزنامه ها رو پر از آمار افسردگی و خودکشی و ... میکنین. من هم به خاطر کمک به امنیت ملی  تصمیم گرفتم آپ کنم. هم حسش اومده، هم یه درس مسخره رو توپپپپپپپپپ پاس کردم (امتحانارومی دم جای همه­تون خالی، عجب امتحانایی! اگه حوصله داشتم درس می­خوندم چی کار می کردم ؟؟ قول می دم از اکسفورد برا تدریس دعوتم می­کردن ،البته الان دارم رو چندتاش فکرمیکنم اگه راهنماییم کنین بهترینارو انتخاب کنم ممنون میشم) و هم شب عیدی خواستم دست خالی نباشم. انشاالله همه تون، تو همه کاراتون موفق باشین از جمله درساتون.

عید هم مبارک همه تون، بهترین آرزوها رو برا دوستای گلم دارم .

*****************

 زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاه مغموم. وارد خواربارفروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و 6 بچه‌اش بي‌غذا مانده‌اند.

 صاحب مغازه با بي‌اعتنايي محلش نذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد، گفت: آقا شما را به خدا، به محض اينكه بتوانم پول را مي‌آورم. مغازه‌دار گفت نسيه نمي‌دهد.

 مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آنها را مي‌شنيد، گفت: ببين خانم چي مي‌خواد، خريد خانم با من!

خواربارفروش با اكراه گفت لازم نيست خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟ زن گفت:اينجاست.

مغازه‌دار گفت ليست را بگذار روي ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر . زن با خجالت يك لحظه مكث كرد و از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد . مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ها برابر نشدند. آنقدر جنس گذاشت تا اينكه آن دو كفه برابر شدند . در اين وقت صاحب مغازه با دلخوري و تعجب تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود (اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن) . مغازه‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد. زن خداحافظي كرد و رفت. مشتري يك اسكناس باارزش به مغازه‌دار داد و گفت: فقط خداست كه مي‌‌داند

 وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كس داد و پاداش بسيار  برد. 

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

یک برابر یک است؟

بازم سلامممممممم به همه دوستای گلم انشالله که خوبین، آرزوی قلبیم اینه اینطور باشه.قبل پست اینبار،  از دوستایی که لطف میکنن سر می­زنن و نظر هم میدن یه تشکر مخصوص میکنم. بچه­ها لطفاً هر موقع آپ شدین خبر بدین تا هر چه سریعتر از نظرات کارشناسیم استفاده کنین.

 هی خواستم بعده امتحانا آپ کنم ولی طاقت نیاوردم(البته سیل بی­امان درخواستها هم مزید بر علت شد). 

 خودتون که میدونین نزدیک امتحاناته و مثلاً رفتم رو لاین درس ،از شما چه پنهون اصلاً درس خوندنم نمی­یاد، کسی قرصی، آمپولی، دوایی، راه حلی اگه سراغ داره لطفاً بهم بگه تا شوری در این دنیای علم برپا کنم. به سرم زده بدم دعای محبت بنویسن تا بلکه محبتی بین من و درسام ایجاد بشه. البته بعیده  ولی امتحانش ضرر نداره.مگه نه؟؟

**********

و اما مطلب این پست:


معلم پای تخته داد می­زد

 

صورتش از خشم گلگون بود

 

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

 

ولی آخر کلاسیها، لواشک بین خود تقسیم می­کردند

 

وان یکی در گوشه­ای دیگر «جوانان» را ورق می­زد

 

برای اینکه بیخود های و هوی می­کرد

 

با آن شور بی­پایان

 

تساوی­های جبری را نشان می­داد

 

با خطی خوانا بر روی تخته­ای کز ظلمتی تاریک، غمگین بود

 

تساوی را چنین نوشت: 

 

«یک با یک برابر است»

 

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

 

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ....

 

به آرامی سخن سر داد:

 

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 

نگاه بچه­ ها ناگه به یک سو خیره گشت

 

و معلم مات بر جای ماند!!

 

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

 

آیا باز، یک با یک برابر بود؟؟؟

 

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

 

معلم خشمگین فریاد زد، آری برابر بود

 

و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

 

آنکه زر و زور داشت بالا بود

 

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

 

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

 

آنکه صورت نقره­گون چو قرص ماه داشت بالا بود

 

وان سیه چرده که می­نالید پایین بود

 

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

 

این تساوی زیر و رو می­شد

 

حالا می­پرسیم: اگر یک با یک برابر بود

 

نان و مال مفتخوران از کجا آماده می­گردید؟

 

یا چه کس دیوار چین­ها را بنا می­کرد؟

 

اگر یک با یک برابر بود

 

پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم می­شد؟

 

یا که زیر ضربت شلاق له می­گشت؟

 

یک اگر با یک برابر بود

 

پس چه کس آزدگان را در قفس می­کرد؟

 

معلم ناله آسا گفت:

 

بچه ­ها در جزوه­های خود بنویسید

یک با یک برابر نیست...

نظر شما چیه؟

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

احوالات شب امتحانی ها

 اندر حکایات دانشجویان و امتحانات

آوردندی که علمای مهدکودک پیشرفته ی بلاد ایران که دانشجو نام نهادندی شب امتحانی بودندی و از این باب مضرات زیادی متحمل شدندی که عبرت نگرفتندی . و این عادت نسل به نسل منتقل شدندی و همچنان دوام داشتندی و اینگونه که عیان است همچنان تداوم کردندی.

 

به نقل از روشنک نامی : درشب های امتحان که یکی از بلندترین شبهای سال بودندی هیچ میل و رغبتی به درس عارض نشدندی ولی در مقابل،کل شوق و ذوقهای نهان و آشکار وجود آدمی برای صرف اوقات گرانبها برای صرف واجباتی چون، دیدن بی محتواترین و بی مزه ترین  فیلم های جهان تا پاسی از غروب آفتاب که در سایر اوقات گوشه ی چشمی به آنها نیانداختندی و بدتر از همه آخرش تفکر کنندی و نفهمیدندی تایتانیک مذکر بودندی یا مونث؟!!، عشقی وافر به گوش کردن به سخنان دیگران یافتندی که اصلاً به ایشان مرتبط نبودندی و سخنانی که امروزه ترانه و موزیک نام نهادندی عجیب به ایشان چسبیدندی و تفکر در مورد مسائلی غیر از درس به طرز اسرار آمیزی ایشان را درگیر کردندی و ...... .

 

خدایش نصیب نکند،عذابی جانکاه است خاصه آنکه درس مذکور را تا پایان ترم زیارت نکردندی و محتمل نامش را هم ندانستندی .

 

در این گیرو دار مسائلی چند نیز خودنمایی کردندی، مثلا وقت نما ( ساعت) را کوک کردندی برای طلوع آفتاب. صبح زود،هوا روشن نشده اگر بخت یارتان باشدندی کسی  بیدارتان کردندی و  شما بعد از لعن و نفرین شخص بیدارکننده چشمهای زیبایتان را باز کردندی و با ناز لای کتاب را گشودندی ، ولی به محض باز کردن لای کتب الکتریسته رخت ببستندی  و شما زیر انوار طلایی و نقره ای ماه به درس پرداختندی ولی بعد از طی چندی توجه کردندی که این فضا ی رمانتیک مناسب درس نبودندی  و لذا کتاب را گوشه ای انداختندی  و به سیر در دنیایی  سوای این عالم  پرداختندی که محتمل، تفکر در باب  بانوی آینده ی خانه تان یا پدر آینده ی فرزندانتان و یا موجوداتی عجیب که امروزه bf و gf نام نهادندی باشد .

ساعات پایانی این شبها به معنویات و سیر و سلوک در عالم غیر مادی و راز و نیاز با پروردگار مختص بودندی  که ارزش این عبادات به روایات بسیاری چند برابر روزهای عادی بودندی. کل اعضای خانواده را نیز برای شرکت در این مراسم عرفانی دعوت کردندی که شانس قبولیتان رشد کنندی.

 

بالاخره لحظه ی شوم فرا رسیدندی و با دیدن برگه ی خود و بلد نبودن سوالات به اندازه ی چند کیلو وزن کم کردندی و تمام برنامه ریزی خود را برای  چند سال آینده و نگه نداشتن درس برای شب امتحان کردندی و در این تصمیم  تا پایان جلسه مصمم بودندی و به محض اتمام جلسه، آش همان و کاسه همان بودندی.

 

تا اعلام نتایج در هپروت بودندی و در آن اثنا اگر نتیجه موافق میل نبودندی عجز و التماس به استاد مربوطه کردندی و شکایت به زمین و زمان که شما برگه تان را پر کردندی ولی استاد دشمن خونیتان بودندی و این چرخه برای بیشتر این موجودات با اندکی تغییرات تداوم کردندی .

 

اینها را برگرفته از احوالات روشنک بانو گفتندی و امید بودندی تلنگری باشدندی  برای دیگران که احتمال ضعیفی بودندی زیرا گویند که اهالی بلاد ایران دوست داشتندی هر چیز را خود آموختندی و تجربه کردندی .

 

فصل امتحان نزدیک بودندی و برای همه دوستان موفقیت در امتحانات را آرزو کردندی و از اینکه روشنک بانو را تنها نمی گذارید سپاسگزار بودندی.  


نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه سوم دی 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com