|
سلامممممممممم ،يه سلام گرم گرم تنوري كه الان از جايخي كمد ورداشتم.همگي خوبينننننن؟آخيشش دلم تنگ شده بود برا نوشتن، البته همچين گفتم نوشتن،فكر نكنين هر چي اينجا نوشتم از خودمه (البته شما همچين فكري بكنين) ولي مهم اينه كه مطالب جالبين.(يكم خودمو تحويل بگيرم).
ميدونم كه دير كردم ولي من بيگناهم، تا امتحان بود و درس و مشق، دوست داشتم هر روز آپ كنم يعني در اصل غير از درس همه نوع تفريحي(البته از نوع سالمش) بكنم.حالا هم كه يه كم سرم خلوت شده حسش نبود. 2 بار تا همين درش اومدما ولي نشد،يه بارشم كه كاملاً نيش بناگوش باز،مطالب آماده و حس و حال مناسب بود يه مسئلهاي براي يكي از بهترين دوستام اتفاق افتاد كه بالكل چند روز حالم گرفته بود.
حالا بيخيال اين چيزا حالا كه اينجام و دلم هم تنگيده بود براي همه دوستام.
در ضمن ديدم كه ملت افتادن تو خيابونا از بچه يه روزه تا پيرزن،پيرمرد 80 ساله بعد، اومدن در خونمون و هي ميگن (استفاده از نواي غريبانه حق مسلم ماست....روشنك دوست داريم....روشنك دوست داريم ) وجدانم بهم گفت روشنككك خيلي دير كردي پاشو به اين همه احساسات جواب بده،خيليها شاكي شدن و اين شد كه قهرمانانه و با زبون خوش برگشتم. از همه تون كه لطف كردين و برام كامنت گذاشتين يه تشكر بلنددددددددددددد ميكنم.
تا اونجا كه تونستم به همتون سر زدم ولي اگه كوتاهي بوده به بلندي خودتون ببخشين.
اونايي هم كه وبمو لينكيدن و من اينكارو نكردم اصلاً و ابداً ناراحت وافسرده نباشن چون اين مژده رو ميدم كه تو يه فرصت اختصاصي و با حضور جمعي از بزرگان و هنرمندان اينكارو خواهم كرد.
ين جمله رو بدون شرح، براي حسن ختام مقدمه داشته باشين. خيلي پرمعنا هست:
عشق
آن نيست
كه زير باران خيس
شوي در كنار هم
عشق آن است كه يكي
براي ديگري چتر شود واو هرگز
نداند چرا خيس نشده.
******************
تا اينجا پيام بازرگاني اول فيلم و مقدمه بود از اينجا به بعد تازه جريان شروع ميشه:
روزي خردمندي پير در دشتي پوشيده از برف قدم ميزد كه به زن گرياني رسيد.
پرسيد: چرا گريه ميكني؟
زن در پاسخ گفت: چون به زندگيام ميانديشيدم، به جوانيام ، به زيبايي كه در آينه ميديدم، به مردي كه دوست داشتم.
زن ميگفت: خداوند بيرحم است كه قدرت حافظه را به انسان بخشيده است،ميدانست كه من بهار عمرم را به ياد ميآورم و ميگريم.
مرد خردمند در ميان دشت پر از برف ايستاد و به نقطهاي خيره شد و به فكر فرو رفت.
زن از گريستن دست كشيد و پرسيد: در آنجا چه ميبينيد؟
خردمند پاسخ داد: دشتي از گل سرخ! خداوند آنگاه كه قدرت حافظه را به من بخشيد بسيار سخاوتمند بود زيرا ميدانست در زمستان همواره ميتوانم بهار را به ياد آورم و لبخندبزنم.
|