|
1- بعد ماهها فکر و سبک سنگین کردن و مشورت با دکترم،آخرین تصمیمم رو گرفتم که بالاخره این جراحی رو انجام بدم خیالمو راحت کنم،فوقش یا اینوری میشم یا اونوری.خود عمل چندان نگرانی نداشت ولی یه مشکل وجود داشت که فکرمو درگیر کرده بود و استرس ناشی از اون تو گرفتن تصمیم آخر مرددم کرده بود.به خودم گفتم روشنی خانوم،طبق شعار همیشگیت ایرانی میتواند تو میتوانی،توکل بر خدا کن و مثل همیشه بهش اعتماد کن که هر چه پیش آید خوش آید.با اینکه روزهای پر از نگرانی و اضطرابی رو گذروندم ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر که جراحی موفقیتآمیز بود و خوشحالم که یکی از دغدغههای اصلی فکریم کمکم داره از بین میره و خوشحالترم برای اینکه دیگه تو چشمای مامان نگرانی از این بابت نیست.الان هم حالم خوبه و طبق دستور دکتر 3 ماه باید استراحت کنم ولی کیه که گوش بده،خداییش استراحت هم کار سختیه.
2- واقعن وقت خوشی و ناخوشی آدم دوروبرییاشو میشناسه.از همه بچههایی که چه قبل بیمارستان و چه بعد اون صمیمانه در کنارم بودن و منو شرمنده محبتهاشون کردن و همینطور از دوستانی که دورادور با تلفن و اس ام اس و ایمیل پیگیر احوالم بودن یک دنیا ممنونم و آرزوی سلامتی برا تک تکشون دارم. از پدر و مادرم و کلن خانوادهام هم تشکر ویژهای میکنم که هر چی از محبتهاشون بگم کم گفتم و امیدوارم بتونم ذرهایشو جبران کنم.(اینجا دقیقن رفتم تو حس مصاحبه بعد قهرمانی)
3- با اینکه میدونم اونا اینجارو نمیخونن ولی دلم میخواد از همه پرستارای بخش چه اونی که پیچگشتی نداد سیم تلفن اتاق رو درست کنم،چه اونی که سر موقع به سرم و داروهامون میرسید،چه اونی که اونقدر بداخلاق بود که آدمو یاد خاله هِتی میانداخت،چه اونی که صبورانه حرفای آدمو میشنید و چه همه پرستارا و پزشکای زحمتکش تشکر بکنم.
4- امیدوارم هیچوقت پاتون به بیمارستان و بستری شدن نرسه ولی چند تا توصیه که خودم تجربهشون کردم: - حدالامکان سعی کنید تو ماه رمضون مریض و بستری نشید که اگه پرستارو صدا کردین بهتون اخم و تخم نکنه که دارم دکتر پژوهان میبینم.
- سعی کنید وسایلی که همراه میبرید شباهتی به اسباب اثاثیهای که بیبی در قصههای مجید برا اردو رفتن مجید براش آورده بود نباشه.
- از بردن چند کیلو کتاب خودداری کنید که حتی یک ورق هم نمیخونیدش.
- بعد چند روز سرم نوشجون کردن یک دفعه غذا نخورید که اتاق دور سرتون بچرخه و دل و رودهتون بپیچه بهم.
- بیخود به دوستاتون نگید که به جای کمپوت(مخصوصن کمپوت آناناس) و گل و غیره براتون رانی بیارن چون به غیر از تعداد معدودی توجهی به حرفتون نمیکنن و دقیقن براتون کمپوت آناناس میارن(منم انبارشون کردم سر عقدشون بهشون کادو بدم).
- اگه دوستاتون به تیپ و قیافه و لباسای صورتی مسخرهتون گیر دادن و تفریح کردن شما هم قاطی اونا بشید و بگین و بخندین،خیلی خوش میگذره .
- سعی کنید کمتر دوستان و فک و فامیلتون رو سرکار بذارید که اگه بهشون خبری دادین زود باور کنن و یه بار به خونه یه بار به بیمارستان و یه بار هم به خودتون زنگ نزنن که ببینن قضیه سرکاری نیست.
- زیاد نگرانیتون رو به خانواده خصوصن مادرتون بروز ندید که لحظه خداحافظی از مادرتون شبیه جدایی حاچ زنبور عسل از مادرش بشه.
- سعی کنید بعد از اومدن از بیمارستان کمتر وراجی کنید که خواهرتون برنگرده بگه روشنی رفتی بیمارستان اومدی خیلی حرف میزنیا.
5- در مورد غرفه باشگاه وبلاگنویسان تبریز در نمایشگاه کتاب،سخن بسیار دارم ولی چون پست طولانی شد باشه برا بعد.فقط لازم میدونم به همه کسایی که تو غرفه زحمت کشیدن من جمله خودم خسته نباشید بگم.
6- از اینکه بهتون سر نمیزنم دلیل بر فراموشکاری ندونین،به یاد تک تکتون هستم و دلم برای نوشتههاتون تنگ شده.به زودی دیدارها رو تازه میکنم و از خجالت همه درمییام.
پ.ن: بماند عزیز چرا اینقدر دیر پس؟دستهام رو هنوز ول نکردما. پایهام،خوب؟
حرف آخر:اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.
|