تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





آنچه گذشت

1- بعد ماهها فکر و سبک سنگین کردن و مشورت با دکترم،آخرین تصمیمم رو گرفتم که بالاخره این جراحی رو انجام بدم خیالمو راحت کنم،فوقش یا اینوری میشم یا اونوری.خود عمل چندان نگرانی نداشت ولی یه مشکل وجود داشت که فکرمو درگیر کرده بود و استرس ناشی از اون تو گرفتن تصمیم آخر مرددم کرده بود.به خودم گفتم روشنی خانوم،طبق شعار همیشگیت ایرانی­ می­تواند تو می­توانی،توکل بر خدا کن و مثل همیشه بهش اعتماد کن که هر چه پیش آید خوش آید.با اینکه روزهای پر از نگرانی و اضطرابی رو گذروندم ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر که جراحی موفقیت­آمیز بود و خوشحالم که یکی از دغدغه­های اصلی فکریم کم­کم داره از بین می­ره و خوشحالترم برای اینکه دیگه تو چشمای مامان نگرانی از این بابت نیست.الان هم حالم خوبه و طبق دستور دکتر 3 ماه باید استراحت کنم ولی کیه که گوش بده،خداییش استراحت هم کار سختیه.

 

2- واقعن وقت خوشی و ناخوشی آدم دوروبرییاشو می­شناسه.از همه بچه­هایی که چه قبل بیمارستان و چه بعد اون صمیمانه در کنارم بودن و منو شرمنده محبتهاشون کردن و همینطور از دوستانی که دورادور با تلفن و اس ام اس و ایمیل پیگیر احوالم بودن یک دنیا ممنونم و آرزوی سلامتی برا تک تکشون دارم. از پدر و مادرم و کلن خانواده­ام هم تشکر ویژه­­ای می­کنم که هر چی از محبتهاشون بگم کم گفتم و امیدوارم بتونم ذره­ای­شو جبران کنم.(اینجا دقیقن رفتم تو حس مصاحبه بعد قهرمانی)

 

3- با اینکه میدونم اونا اینجارو نمی­خونن ولی دلم میخواد از همه پرستارای بخش چه اونی که پیچ­گشتی نداد سیم تلفن اتاق رو درست کنم،چه اونی که سر موقع به سرم و داروهامون می­رسید،چه اونی که اونقدر بداخلاق بود که آدمو یاد خاله هِتی می­انداخت،چه اونی که صبورانه حرفای آدمو می­شنید و چه همه پرستارا و پزشکای زحمتکش تشکر بکنم.

 

4- امیدوارم هیچوقت پاتون به بیمارستان و بستری شدن نرسه ولی چند تا توصیه که خودم تجربه­شون کردم: - حدالامکان سعی کنید تو ماه رمضون مریض و بستری نشید که اگه پرستارو صدا کردین بهتون اخم و تخم نکنه که دارم دکتر پژوهان می­بینم.

- سعی کنید وسایلی که همراه می­برید شباهتی به اسباب اثاثیه­ای که بی­بی در قصه­های مجید برا اردو رفتن مجید براش آورده بود نباشه.

- از بردن چند کیلو کتاب خودداری کنید که حتی یک ورق هم نمی­خونیدش.

- بعد چند روز سرم نوشجون کردن یک دفعه غذا نخورید که اتاق دور سرتون بچرخه و دل و روده­تون بپیچه بهم.

 - بیخود به دوستاتون نگید که به جای کمپوت(مخصوصن کمپوت آناناس) و گل و غیره براتون رانی بیارن چون به غیر از تعداد معدودی توجهی به حرفتون نمیکنن و دقیقن براتون کمپوت آناناس میارن(منم انبارشون کردم سر عقدشون بهشون کادو بدم).

- اگه دوستاتون به تیپ و قیافه و لباسای صورتی مسخره­تون گیر دادن و تفریح کردن شما هم قاطی اونا بشید و بگین و بخندین،خیلی خوش میگذره.

- سعی کنید کمتر دوستان و فک و فامیلتون رو سرکار بذارید که اگه بهشون خبری دادین زود باور کنن و یه بار به خونه یه بار به بیمارستان و یه بار هم به خودتون زنگ نزنن که ببینن قضیه سرکاری نیست.

- زیاد نگرانیتون رو به خانواده خصوصن مادرتون بروز ندید که لحظه خداحافظی از مادرتون شبیه جدایی حاچ زنبور عسل از مادرش بشه.

- سعی کنید بعد از اومدن از بیمارستان کمتر وراجی کنید که خواهرتون برنگرده بگه روشنی رفتی بیمارستان اومدی خیلی حرف میزنیا.

 

5- در مورد غرفه باشگاه وبلاگنویسان تبریز در نمایشگاه کتاب،سخن بسیار دارم ولی چون پست طولانی شد باشه برا بعد.فقط لازم میدونم به همه کسایی که تو غرفه زحمت کشیدن من جمله خودم خسته نباشید بگم.

 

6- از اینکه بهتون سر نمی­زنم دلیل بر فراموشکاری ندونین،به یاد تک تکتون هستم و دلم برای نوشته­هاتون تنگ شده.به زودی دیدارها رو تازه می­کنم و از خجالت همه درمی­یام.

 

پ.ن: بماند عزیز چرا اینقدر دیر پس؟دستهام رو هنوز ول نکردما. پایه­ام،خوب؟

 

حرف آخر:اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه دوازدهم آبان 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com