تبليغاتX
از خوشی ها و روزها - مردم با دو گوش ولی با یک زبان متولد میشوند تا دوبار بیش از آنکه بگویند گوش کنند.

یکشنبه هفدهم دی 1385

مردم با دو گوش ولی با یک زبان متولد میشوند تا دوبار بیش از آنکه بگویند گوش کنند.

سلام و به دنبالش آرزوی سلامتی برا همه و قبولی مطالعه­هاتون به درگاه خدا.

میدونم که الان همه بچه درس­خون شدین و کتابایی که تا حالا اصلاً ورق نزدین عاشقانه دارین می­خونین و سرا از کتابا بلند نمیشه و شدیداً دارین خودکشی می­کنین،موفق باشین هزار بار.

 

و اما خبر مهم این که با کمک سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تبریز باشگاه وبلاگ­نویسان تبریز آغاز بکار کرد و جلسات هفتگی این باشگاه 5شنبه­ها راس ساعت 16 در محل این سازمان در ساختمان مفاخر جنب مسجد طوبی برگزار می­شه و همه بچه­های وبلاگ نویس شهر می­تونن شرکت کنن.میتونین اطلاعات بیشتر رو در www.safat.mihanblog.com پیدا کنین.

 

 

من4شنبه از جلسه باخبر شدم و 5 شنبه ظهر تصمیم کبری گرفتم که برم،با ارکیده هماهنگ کردم و رفتیم.هوا هم خیلی سرد بود.اولین نفراتی بودیم که رسیدیم و راهنمایی شدیم به محل جلسه.کم­کم بقیه بچه­ها و همینطور آقای ناظمی رئیس سازمان فرهنگی هنری اومدن و جلسه شروع شد.

صحبتهایی در مورد اهداف و برنامه­ها شد و بچه­ها و بلاگهاشون معرفی شدن و اونایی که نظری داشتن گفتن و پذیرایی و یه سری صحبتای دیگه که مفصلتر بعداً خواهم نوشت.

اولین اقدام فرهنگی که تو جلسه انجام دادیم تمرین صرفه­جویی در مصرف گاز بود. یعنی سیستم گرمایی سالن مشکل پیدا کرده بود و از سرما تقریباً  همه رو ویبره بودن ولی تا آخرین لحظه مقاومت کردیم و متوسل به شال و کلاه و پالتوهامون شدیم که تصاویر موجود در سایت گویای این مطلبه.

پایان جلسه هم برای اینکه این جلسه بسی خاطره­انگیز بشه اداره برق سورپرایزمون کرد و برق منطقه رفت.خلاصه با اینکه دشمنان خیلی سنگ جلو پامون گذاشتن ولی ما ثابت کردیم که ایرانی می­تواند ما میتوانیم و جلسه با خیر و خوشی تموم شد.

یه تاخیر هم در مورد لینکای بچه­ها در سایت بود که اگه سریعتر انجام بشه بهتره.امیدوارم از این به بعد خبررسانی و برنامه­ریزی هماهنگ­تر و بهتر بشه که صد البته اینطور خواهد بود.

 

*****

لحظات شادی خدا را ستایش کن.

لحظات سختی خدا را جستجو کن.

لحظات آرامش خدا را مناجات کن.

لحظات دردآور به خدا اعتماد کن .

و در تمام لحظات خدا را شکر کن.

 

*****

پدر روزنامه می­خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می­شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه­ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می­داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

بیا پسرم یک نقشه دنیا به تو میدهم ببینم می­توانی آن را دقیقاً همانطور که هست بچینی؟

و دوباره به سراغ روزنامه­اش رفت.می­دانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه کاملی برگشت.

پدر با تعجب پرسید:مادرت کمکت کرد؟بهت جغرافی یاد داد؟

پسر گفت:بابا جغرافی دیگه چیه.اتفاقاً پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود،وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را دوباره ساختم.

 

*****

 

پیوست1:تا حالا شده اتفاق یا اتفاقایی تو زندگی براتون بیفته که فکر کنین می­خواد پیامی بهتون بده؟منظورم پیامی خاص هست.دقیقاً دو اتفاق با یک پیام مشابه که با گذشت روزها هنوز هم تنم یخ میکنه یادش می­افتم.

 

پیوست2:دیشب شبکه 1 فیلم سینمایی داشت به اسم لبخند سبز که در مورد زندگی یک معلول بود.خیلی قشنگ بود،اگه دیدین نظرتونو بنویسین.

 

پيوست3:يك مطلبي هم خوندم كه دولت اعلام كرده همه وبلاگها و سايتها چند ماه فرصت دارن تا به سايت رسمی  ستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی مراجعه کنن و اطلاعات خود را در اختيار آنها قرار بدن تا بررسي بشه. اطلاعات بيشتري برم كسب كنم ببينم موضوع چيه.(مدتی بعد)با چرخی که تو سایتها زدم و خبرایی که خوندم اصلا خوشم نیومد از این طرح . شما هم بخونین و خودتون قضاوت کنین و نظرتون رو بگین. اینجا و اینجا و اینجا و اینجا رو هم بخونید بد نیست.

 

پیوست۴:اینجا رو هم ببینین.

 

و حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

تا بزودی....

نوشته شده توسط روشنک در 11:36 |  لينک ثابت   مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin •