تبليغاتX
از خوشی ها و روزها - به ناگاه چه زود دیر میشود.زودتر از اونچه که فکرشو بکنی.

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

به ناگاه چه زود دیر میشود.زودتر از اونچه که فکرشو بکنی.

بالاخره تعطیلات هم تموم شد و کار و زندگی بازم داره روال عادیشو طی میکنه.

تو ایام تعطیلات،عروسی ارکیده جون  بود و بالاخره رفت سر خونه زندگیش،جای دوستان سبز،کلی بهمون خوش گذشت. شبی که فرداش پرواز داشتن تا دیر وقت اونجا بودیم و کلی مسخره بازی و بزن و بکوب بود.صبح که مامان بیدارم کرد برا بدرقه بریم هر کاری کردم نتونستم برم،نمیدونم چرا بدجوری دلم گرفته بود.اصلا این لحظه آخر رفتن عروس رو دوست ندارم همیشه حالمو میگیره.

در ضمن من تونستم اون شب 50تومن از 500 تومنمو از ارکیده بگیرم و 450 تومن بقیه شو هم ذره ذره از حلقومش میکشم بیرون(کلی پوله شوخی که نیست).البته اون لحظه وسط رقص جوگیر بود 50 تومنشو هم داد وگرنه ازش بعیده.منم 50 تومنو خوابوندم تو بانک برام شمش 1 کیلو گرمی در بیاد. به نظرتون چقدر شانس دارم؟

ارکیده جون برات سالهای سال زندگی توام با آرامش و سلامتی و خوشبختی در کنار آقا داماد آرزو میکنم،ولی جون من بی­خیال اون 6 تا بچه شو وگرنه اصلاً پاتو خونه من نمیذاری گفته باشم.

این پروژه لعنتی هم مثل کفشای میرزا نوروز دست بردار نبود،فکرش همه جا باهام بود ،تا یه ذره کِیفم کوک بود یادم می­افتاد کوفتم می­شد.شما دعا کنید به مبارکی از دستش خلاص بشم همه تون رو شام میبرم رستوران ائل گلی وسط استخر، بعد شام ظرفارو دسته جمعی میشوریم کلی هم می­خندیم و خوش می­گذره،هر کی هم اعتراض کنه پرتش میکنیم تو آب.

 

*********

آخرای فصل پاییز،یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه­اش،مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت،کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وفتی برگ درخت و میدید،داره از غصه میمیره

با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته،گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که،تا بهار همینجا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می­گفت

غافل از اینکه یه گوشه،باد همه حرفاشو می­شنفت

باد هم با خنده­ای گفت آخه این حرفا کدومه

با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون،بارون هم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می­سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارون هم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزو میکرد که می­مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود

هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

 

                                                   *********

و حرف آخر مثل همیشه: اگر درمحضر خدا باشی،بودن را حس خواهی کرد.

 

نوشته شده توسط روشنک در 14:30 |  لينک ثابت   مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin •