تبليغاتX
از خوشی ها و روزها - سفری باور نکردنی..

شنبه سوم آذر 1386

سفری باور نکردنی..

چه ناباورانه و ناگهانی رفتی و همه مارو در شوک و بهت رفتنت گذاشتی.همه انگار خواب می­بینیم و هنوز باور نکردیم.عموی نازنینم نمیدانم چطور لحظه­هایی که همه جمعیم دیدن جای خالیت را تاب بیاوریم؟حالا ما هیچ نو عروست و پدربزرگ گمان نکنم طاقت بیاورند.

شب جمعه­ها همیشه دلگیر بود و این بار بهانه خوبی به دستمان دادی که دلگیرتر از همیشه شب جمعه­ای که رفتی را به یاد بیاوریم و خاطرات با تو بودن را در روزهایی که نخواهی بود مرور کنیم و حسرت لحظه­هایی که می­توانستیم با تو داشته باشیم و قدرش را ندانستین بخوریم.

برای تو خیلی زود بود خیلی.نمیدانم با نبودنت چه کنیم؟

خدایا اشک هم دیگر تسکینمان نمی­دهد،خودت صبر تحمل بهمون بده.

نوشته شده توسط روشنک در 12:36 |  لينک ثابت   مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin •