تبليغاتX
از خوشی ها و روزها - قطره و صدف

شنبه پانزدهم دی 1386

قطره و صدف

افتاد آن سان که برگ

- آن اتفاق زرد - می­افتد

افتاد آن سان که مرگ

- آن اتفاق سرد - می­افتد

اما او سبز بود و گرم که افتاد

 

... و چهلم هم چه زود گذشت،یادت گرامی عزیز سفر کرده.

 

- از پیامهای تسلیت و همدردی همه دوستان صمیمانه ممنونم.

 


قطره­ای در صدفی پنهان شد

رفته رفته به صدف مهمان شد

در نهانخانه­ی تاریک صدف

 چند روزی که گذشت،دید منزل تنگ است

در دیوار صدف چون سنگ است

کمی آزرده شد از خود پرسید

علت آمدنم اینجا چیست؟

قطره­ها آزادند، در دل موج زمان فریادند

چیست معنای خودآزاری من؟

چیست بیماری من؟

اگرم روزنه­ای باز شود، دور شوم

ساکن منطقه­ی روشنی و نور شوم

صدف آهسته شنید این نجوا

گفت:ای کودک خُرد دریا

شکوه کم کن که در این بحر عمیق

ما نگردیم به کس یارو شفیق

ارزشت بیشتر از شبنم نیست

مثل تو در دل دریا کم نیست

ما به کس در دل خود جا ندهیم

تا ندانیم که ارزش دارد

بی­جهت منزل و مأوا ندهیم

اگر امروز تو در سینه من پنهانی

یا به قول خودت افتاده در این زندانی

مکن از بخت شکایت که بدون تردید

تو در این خانه تاریک شوی مروارید

 

شما چی فکر می­کنید؟ به نظر شما همیشه اینطوره؟

  

نوشته شده توسط روشنک در 16:32 |  لينک ثابت   مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin •