تبليغاتX
از خوشی ها و روزها - بیست و چهار

شنبه بیست و دوم تیر 1387

بیست و چهار

به دعوت سمیر عزیز می­ریم که داشته باشیم این بازی وبلاگی رو.

 

اینکه اگه بفهمی 24 ساعت دیگه زنده­ای، تو این 24 ساعت چیکار می­کنی؟

 

خبر لامصب خیلی ناگهانی­یه،اولش سه ساعت حدودن تو شوک این خبر می­مونم و به غلط کردن و اینا می­افتم که وای من هنوز جوونم، کلی آرزو دارم و هزار تا کار نکرده دارم و افسوس گذشته و فرصت­های رفته و عبرتهایی که نگرفتم رو می­خورم.

بعدش یاد ملتی می­افتم که قراره تو این گرمای سوزان بیان مراسم و می­گم شانسو تو رو خدا عجب وقتی هم افتاد،برقا هم که یکی بود یکی نبود ملت می­پزن از گرما.زمستون بهتر بود تازه شاعرانه­تر هم بود، حالا درسته اون موقع هم گاز نبود ولی دیگه تحمل سرما بهتر از تحمل گرماست. حتمن باید به مامان یادآوری کنم به جای حلوا بستنی بدن به ملت.(جوجو جان تو اگه اومدی هر چقدر خواستی بستنی بخور)

 

وسط این هیری ویری صدف هم مدام اس­ام اس می­ده، دیگه چون وقت ندارم جوابشو نمی­دم. حالا این خبر تاثرانگیز رو چه جوری به بقیه بگم که باور کنن و مثل قضیه بستری شدنم فکر نکنن سرکاریه.بهترین کار ممکن روبرو کردن اونا با واقعیته و با این فکر بکر وارد اتاق میشم.

 

- مامان بابا من دارم می­میرم و الان فقط 21 ساعت وقت دارم. به هیچ عنوان هم شوخی نمی­کنم،لطفن زود باور کنین که وقت تنگه.

- وای دخترم چقدر زود داریم از دستت می­دیم.از کجا فهمیدی؟

- جزئیاتشو نمیدونم فقط الان تو نت بهم اطلاع دادن،حالا مامان خانوم شما هی با ADSL خریدن من مخالفت کن.تازه آخر عمری بازی هم دعوتم کردن.

- مگه تو بزرگتر نداری چرا خبربه این مهمی رو به ما نگفتن؟

- لابد صلاح نبوده.ولی ای ول بابا مامان فکر نمی­کردم پذیرش واقعیتتون اینقدر بالا باشه، من بهتون افتخار می­کنم.

 

همینجور که خانواده دوره­ام کردن و جو داره یواش یواش اندوهناک میشه سعی می­کنم این سکوت تلخ رو بشکنم و  به علت ضیق وقت تند تند سعی دارم همه حرفهامو به همه بگم.حواسم به ساعت هم هست، چقدر زمان زود می­گذره.آآآآآآآآه آه آه

 

رو به خواهر کوچیکه میگم:با اینکه هی امروز فردا کردی اون سارافون منو ندوختی، آخرشم زد اینطوری شد ولی با بقیه اینکارو نکن و کاراتو سر وقت تحویل بده تا بعد فقدان طرف پشیمون نشی.نقاشی­ات رو هم ادامه بده تا اون آرزوی بزرگتو به زودی عملی کنی،فقط جون من اون تابلو برف و آب و ایندفعه تموم کن.

 

به خواهر وسطی میگم:پس چی شد این عکسای عروسی؟ به سلامتی منم دارم می­رم،نگا کن ببین اشکال مشکال پروژه نداری بپرسی.شلخته این وسایلتو هم از این اتاق جمع کن.  

 

به داداشی میگم:اینقدر بازی نریز رو کامپیوتر، باباشو درآوردی از بس با این بازی کردی.دیگه من نیستم که هی خرابکاری­هاتو درست کنم. با کفش کثیف و دوچرخه کثیف هم اینقدر نیا تو حیاطی که تازه شستن.

 

خواهرم میگه:روشنک وقت مردنت هم از این حرفا می­زنی؟ دیگه تو بمیری چیکار داری کجا تمیزه؟ کی نظم زندگیتو بهم می­زنه؟کی کاراشو سر وقت انجام نمیده؟ اینارو که هی گفتی و ما نشنیدیم ول کن دیگه.فکر این ساعات باقیمونده رو بکن.

میگم: آفرین به نکته خوبی اشاره کردی، لازم شد به وجود تو هم افتخار کنم.

 

مابین احساسات شدید اعضای خانواده به خاطر فقدان چند ساعت دیگه من، کلید کردم به خواهرم که پسورد بلاگمو یادش بمونه و هر از گاهی اینجا چیزکی بنویسه و روح من مرحوم رو شاد کنه.اونم در اوج تالمات روحی الکی یه قولی می­ده.  

 

وای نزدیک تولدم هم هست و اینکه هیچ وقت دوست نداشتم تو مناسبتی خاص بمیرم، یاد خاطره تلخ ازدست دادن عمو می­افتم و آه سوزناکی می­کشم.

 

 همچین بیراه هم نگفتن که بی­خبری خوش خبریه.هرچی به ساعات مونده بیشتر فکر می­کنم بیشتر به این نتیجه می­رسم که من تو این بیست و چند سال اینهمه کار می­تونستم انجام بدم حالا به هر عذر و بهانه انجام ندادم پس تو این چند ساعت هم کار چندانی انجام نخواهم داد دیگه چرا الکی فکر کنم.در مورد حق الله و حق الناس و این چیزا هم که در این مقال چند ساعت نمی­گنجد پس بهترین راه حلی که به ذهنم می­رسه اینه که دیگه این­ور و بی­خیال بشم به اون­ور و سوالای اونجا فکر کنم.خدایا چرا این کنکور اونجا هم دست از سر آدم برنمی­داره اونم شب اول.  

 

جشن فایر فاکس رو هم که دیگه عمرم قد نداد ببینم.دوستان همشهری رفتین جای من رو هم خالی کنین.

 

خاتون جان سی­دی­های شهرام ناظری رو هم می­سپرم دست تو. رفتی کنسرتش من مرحوم رو هم فراموش نکن.

 

خوبه همه­اش بازی بودا

 

حرف ما قبل آخر:تنها یک روز در سراسر حیات کافی است.نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور چرا که از دست رفته است.در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است.زندگی را در همین لحظه بگذران و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد. آیدا اسکات تایلور

حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

 

نوشته شده توسط روشنک در 19:55 |  لينک ثابت   مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin •