<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از خوشی ها و روزها   </title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای پراکنده </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 05:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مرغ همسایه چیست؟</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از بچگی مرغ همسایه ی ما همیشه صدای غاز می داد . من هیچوقت فکر نمی کردم که مرغ باشد ، حتی آن روز که اصغر آن را برای کشتن به ممد قصاب - قصاب پاکوتاه محل - سپرد هم فکر نمی کردم که این مرغی که در حال رفتن به دامان عزرائیل است همان موجودی باشد که صدای غاز می داد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مطلب را بعد ها فهمیدم . آن روز که من نگرانیم را با اصغر در مورد نیامدن صدای غازشان در میان گذاشتم . همان موقع بود که به رازآلودگی این مطلب پی بردم و چیزهای دیگری هم فهمیدم . فهمیدم اصغر هم فکر می کند دفتر مشق دولتی شصت برگ من شصت و پنج برگ دارد و برای او 58 تا . البته یک روز تمام همه ی دفتر هایمان را آوردیم و برگ هایش را شمردیم و دیدیم که برای هر دویمان 52 برگ بیشتر ندارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این غاز بودن مرغ همسایه فقط در همان دوران نبود ، فقط در شخص من هم نبود ، کم کم به این پی بردم که انسان ها دوست دارند همیشه غذای دیگران بیشتر بهشان مزه بدهد ، دوست دارند کله ی خودشان را از پنجره ی زندگی خودشان بیرون ببرند و به چیزهایی که دیگران دارند حسرت بخورند . خلاصه که خیلی دوست دارند چیزهای دیگران را داشته باشند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها گذشتند تا همین چند ماه پیش که یک مجری تلویزیون داشت با کلی زجه و موره در مورد شهادت زن مسلمانی در آلمان صحبت می کرد که در دادگاه کشته شده بود ، اون خانومه با تاکید زیاد بر این که قاتل طرف را به خاطر حجابش کشته همه ی جد اندر جد آلمان و دادگاه آلمان و قانون اساسی آلمان ، و حتی خواهر و مادر آن نگهبانان دادگاه را مورد عنایت ویژه قرار داد و تاکید می کرد به این که نمی گذارند واژه ی آزادی در مملکتی که ادعای دموکراسی دارد به تمام معنا بروز دهد و این ها از همون بستگان هیتلر دی..وس هستند که پدر همه را داشت در می آورد و کلی هم فحش های تلویزیونی بارشان کرد و کلی هم ازشان کاریکاتور نشان داد. چون از خون و خونریزی خوشم نمی آمد کانال را عوض  کردم ، کانال دیگر هم اخبار می داد و درست روی همین موضوع زوم کرده بود ، فقط یک کانال فوتبال داشت ، آن هم چون تیم باشگاهی از آلمان بود بازی را قطع کردند و گفتند این آدم های استکبار جهانی اصلاً فوتبال نباید بازی کنند ، همه قوم و خویش هیتلرند ، اگر نبرند می آیند ما را هم به جرم حجاب داشتن می کشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; یکی دو شب بعد آن باز تلویزیون مستندی داشت در مورد ممنوعیت حجاب در فرانسه ، بعد نحوه ی برخورد با بی حجابان در ترکیه ، بعد در مورد منع حجاب در ایتالیا ، جورجیای آمریکا ،بلژیک و نیم دو جین کشور دیگر که همه به نوعی از این قانون حمایت می کردند . نمی دانم چرا بعضی اوقات انسان ها که سرشان را زیادی داخل حیاط همسایه می کنند از مرغ های خودشان یادشان می رود ، مگر ما داخل کشور خودمان قانون منع بی حجابی نداریم ؟ اینها که دارند با خودشان حل می کنند ، هم حجاب دار دارند هم بی حجاب ، ما که اگر کسی یکم بی حجاب باشد سر چارسوق خفتش می کنیم ، با دستمال کاغذی آرایشش را پاک می کنیم ، چادر می کوبیم توی سرش ، موهایش را قیچی می کنیم ، آخر سر هم سوار ون می کنیم فله ای و تا ازشان تعهد نگیریم رهایشان نمی کنیم چه ادعایی بر غلط گیری سایر ممالک داریم؟ تلویزیون نشان می دهد ملت در آمریکا می روند یک ساعت و نیم جلوی کاخ سفید تظاهرات می کنند به بوش بی پدر فحش ناموس می دهند پلیس می آید دورشان ازشان مراقبت می کند ، آنوقت در اخبارمان می گوییم اینها ناراضی اند از بوش و بعد به مملکت خودمان که اصلاً ناراضی ندارد(؟) افتخار می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکبار فرانسه شلوغ شد دو تا ترن آتش دادند پنج نفر را زدند تا یک هفته خوراک خبری داشتیم ، اینجا این همه کتک کاری شد ، کشتند و خوردند و بردند صدا و سیما ساعت پخش عمو قناد را زیاد کرد تا قند زندگی را شیرین کند. د آخه بابا جان اگر آن مایکل مور می رود مستند می سازد که آمریکا خر است ، گاو است ، داخل خاک خود آمریکا می سازد ، جایزه می گیرد ، فیلمش نقد می شود ، اصلاً به وفور پخش می شود ، اینجا علی سنتوری را پروانه ی نمایش نمی دهند . آن جا گروه شیطان پرستان می آیند فحش ناموس آواز می خوانند اداره ی ارشاد خارج جواز می دهد اینجا شادمهر عقیلی را می اندازند بیرون می رود آن ور، خوب دیگر نمی خواند هنوز همون دهاتی است ، می رود با دختران خوشگل می گردد می خواند ژیلا گل من بعد هم با ژیلا ویدیو می دهد بازار ما آن را می بینیم. نامجو و گلشیفته فراهانی هم می اندازند بیرون تا ویدیو آن ها هم از آب گذشته بشود. اینترنت آن طرف آب سایت بی تربیتی دارد ، اول هر کدام هم می پرسد شما 18 سالت شده یا نه ، آدم درست جواب می دهد می رود استفاده می کند اینجا می خواهی خبر بخوانی باید جد پدریت را ملاقات کنی . آنجا اگر بخواهی کاری بکنی ، تصمیمی بگیری ، دینی انتخاب کنی ، در مورد موضوعی تحقیق کنی همه چیز در دستت است ، اینجا همه همان طوری باید فکر کنند که بعضی ها مشخص می کنند ، این طرح اینترنت ملی هم که تهش بود کلی مفرح شدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان که به اصغر ، مرغ ، غاز و دفتر شصت برگ فکر می کنم به این مطلب می اندیشم که آیا این صدای آزادی که از بیرون می آید همان صدای غاز اصغر این هاست یا این که واقعاً آن بیرونی غاز است . نمی دانم  ما از دیدن مرغان خودمان سیر شده ایم که به آن ها نگاه نمی کنیم ، یا صدای غازهای همسایه ها آنقدر بلند شده که مجبوریم اول آن ها را خفه کنیم بعد برویم سراغ خفه کردن مرغ های خودمان . خلاصه هر چه که هست یکی بیاید زیر بالمان را بگیرد و در تشخیص این صدا یاریمان دهد که رسماً به کواَک-قدا افتاده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img4.tinypic.info/files/4rvx6z09dixmh64me3go.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 05:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>hekmat</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> نور + صحنه + دوربین + حرکت= ...</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;این کانال 4 هم یه زمانی واسه خودش شبکه محترمی بود و می‌شد به عنوان یک کانال متفاوت روش حساب باز کرد؛ یه جورایی کار خودشو می‌کرد و یه روال خاصی داشت؛ اینکه فلان روز جشنه فلان روز عزاس فلان مناسبتی چیه، عین خیالش نبود و سرش تو کار خودش و برنامه‌های خوبش گرم بود. حالا نه اینکه الان محترم نباشه اما مثل سابق نیست و اون اصالت و خالصی که قبلن داشت نداره دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;حالا یک بعدازظهر بی‌مزه‌اس و یک عدد من که بعد استرس چند ماهه سمینارم رگ بیکاریم قلمبه شده می‌خوام وقت بگذرونم، دارم کانالارو بالا پایین می‌کنم رسیدم به کانال 4، داشت یک مسابقه مثلن علمی پخش می‌کرد، دو نفر روی یه صفحه‌ای که در حال چرخش بود مقابل هم وایستاده بودن و ازشون سوال می‌شد؛ این یکی می‌گفت «الف»، اشتباه بود. اون یکی می‌گفت «ج» بازم اشتباه بود این یکی می‌گفت «د» و بازم اشتباه بود اون یکی خوشحال می‌گفت «ب» و کاشف به عمل می‌اومد که «ب» گزینه صحیحه و طرف درست جواب داده. یعنی هیجان مسابقه منو از استرس پخش زمین کرده بود، تا لحظه آخر معلوم نبود کدوم گزینه صحیحه :|&lt;BR&gt;تو بعضی مراحلش سوالا به یه صفحه حل انتگرال و مشتق و لاپلاس و کوشی و سری فوریه و اینا نیاز داشت و این بدبختا باید زودی جواب می‌دادن. خلاصه که خاک بر سرت کانال 4.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;خوب که فکر می‌کنم می‌بینم ما تا حالا یه مسابقه خوب تو برنامه‌هامون نداشتیم و نداریم ؛ نه محتوای درس حسابی، نه رنگ و روی استانداردی، نه مجریای حرفه‌ای، نه جوایز نفیسی، نه لحظات شاد و مفرحی،‌ اصن همه اینا  به جهنم، نه خلق هیجان و شور اساسیی. آخه آدم دردشو به کی بگه آخه؟ چی؟ 16 آذر هم که پس فرداس.(اینو نامحسوس اتاق فرمان اشاره کردا)&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;تا کی می‌خوان این برادران حسینی رو بزارن مجری و دوتا شرکت کننده رو بندازن تو آب و به عنوان یه برنامه مفرح به خورد بیننده بدن ؟ یا طرف زنگ بزنه گلوشو پاره کنه داد بزنه بگه دووووووووووووووووووووو، روشن پژوه هم نیششو باز کنه با اون اجرای مسخره‌اش. &lt;BR&gt;طرف میاد دو ساعت تو مسابقه شرکت می‌کنه ؛ تا آخرشم نود تا تابلو اینور اونور می‌کنه کلید پیدا می‌کنه میر‌ه بخش نهایی و اونجا 800 تومن می‌بره، اونقدر اذیتش میکنن تا آخرش 50 تومن هم طرف دستی می‌ده که آقا جان نخواستم. &lt;BR&gt;خدا بیامرزدت منوچهر نوذری بازم مسابقه هفته‌ی تو. روحت شاد&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;اون روز تو یکی از کانالای تهاجم فرهنگی یه مسابقه‌ای بود حالا هیچی‌ام ازلحاظ محتوا و اینا نداشتا اما هیجانش اونقدر زیاد بود که تا آخرش آدمو میخه برنامه نگه می‌داشت. این خودش هنره که برنامه‌ای طراحی کنی که با ظاهر ساده و جابه جا کردن چند تا قوطی این‌همه هیجان و نشاط منتقل کنی به بیننده. پونصد میلیون هم جایزه نهایی‌اش باشه که جذابیت مسابقه رو صدچندان بکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;این مسابقات تلویزیون ایران اکثرشون جدای از اینکه از نظر محتوا چیزی واسه گفتن ندارن از لحاظ دکور و اینا هم خیلی ضایعن. یعنی دکور و طراحی صحنه تو برنامه‌های ما جزو اصو‌لی هست که مهم تلقی نمی‌شه. تو بگو چی مهم تلقی می‌شه که این یکی نشه.&lt;BR&gt;یعنی من تا حالا کمتر برنامه‌ای دیدم که یه دکور و طراحی صحنه‌ای داشته باشه که حوصله آدمو سر نبره و بشه تحملش کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نمونه‌اش این برنامه‌های نیم‌روز خانوادگی، اونقدر توش رنگای گرم و جیغ استفاده می‌کنن آدم از شدت گرما حس خفگی بهش دست می‌ده. یا صحنه رو طوری می‌چینن مثلن حس جمع صمیمی خانوادگی به مخاطب دست بده که بدتر حس جمع گریزی به آدم دس میده.&lt;BR&gt;یه برنامه بود صبحا کانال 3 داشت؛ یه مجری و یه دکتر متخص صحبت می‌کردن؛ دکور این دیگه آخرش بود. یه روز می‌دیدی صحنه نیمه تاریک و  رمانتیکه، هر لحظه من فکر میکردم مجریه و دکتره یه صحنه لاوی بیان. یه روزم صحنه خالی، یه دوتا صندلی می‌شد وسط، نور قرمز شدید و یه نور لامپی هم از بالا تکون تکون می‌خورد عینهو این صحنه‌های بازجویی فیلما.&lt;BR&gt;یا مثلن دکورا و نورپردازیای بعضی مسابقات عین این اکس پارتیاس، یهو می‌بینی نورای رقصان زرد و صورتی و آبی از زیر پله‌هایی که ملت نشستن منعکس شد تو فرق کله شرکت کننده. نمیزارن دهن آدم بسته بمونه که، بالاخره از قدیم گفتن هر نوری در صحنه‌ای نکوست. هر نور جایی و هر دکور صحنه‌ای دارد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا مثلن این رنگ نارنجی‌رو نکنین تو چشای آدم نمی‌شه؟ یکم صحنه رو روشن‌تر، با ‌سلیقه‌تر مخاطب پسندتر بکنین می‌میرین؟ من نمی‌دونم یعنی تو این مملکت یه کسی که تحصیلات این کارارو داشته باشه و بفهمه مخاطب چه جور چیزی رو دوس داره پیدا نمی‌شه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;بابا گذشت اون زمونی که با مسابقه راز سیب و همسران و سیمرغ و مسابقه محله و اینا سرمونو گرم می‌کردین؛ الان ما بزرگ شدیم، سلیقه‌هامون فرق کرده، یه چیزایی حالیمونه، اینقدر به شعورمون توهین نکنین تورو خدا. خسته‌مون کردین. همینارو می‌‌سازین کارتون می‌رسه به ساخت 20:30 و بعدشم 16 آذر می‌یاد و باقی قضایا.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پی‌نوشت1:&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,153,0)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;از بابت تبریکات تولد وبلاگ از همه‌تون صمیمانه ممنونم. ایشالا تولد بلاگاتون با آبکش آب می‌يارم جبران می‌کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پی‌نوشت2:&lt;/STRONG&gt; راجع به حضور حکمت هم توضیحی وجود نداره یعنی خودشم دوست نداره پست معرفی داشته باشه، همون دو پست پایین رو بخونین تصاویر به اندازه کافی گویا هست :) &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پی‌نوشت3:&lt;/STRONG&gt; حکمت جان از بابت قالب هم بی نهایت ممنونم هرچند کلی اذیتت کردم سر قالب :-*&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پی‌نوشت4:&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;ترختور شیییییییییییییییییییره، در راستای برد 3 بر یک دیروز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی مارپیچ</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; خیلی ها فکر می کنند که خط سیر زندگی آدم ها یک خط مستقیم است با کمی فراز و نشیب ، تپه و چاله ، کمی هم گل و لای برای گیر کردن های هر از گاه . گاهی برای تنوع زندگی را از سر خط شروع  و با  بهانه های واهی نا تمام رهایش می کنند و باز نقطه سر خط .  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعضی دیگر خط سیر زندگی را یک دایره می بینند که راه های میانبر زیادی برای رسیدن به نقاط مختلف آن وجود دارد ، هر کسی هم برای قطر بیشتر دایره ی زندگی خودش تلاش می کند. زندگی می تواند یک مربع باشد ، پر از هویت ، پر از استقلال ، پر از استواری و البته پر از زاویه های خشک و بی روح قائمه . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اما به عقیده ی من خط سیر زندگی نه یک خط مستقیم ، نه یک دایره ، و نه شکلی شبیه مربع یا مثلث ، بلکه یک مارپیچ است .مارپیچی که از یک نقطه شروع و بعد از چرخیدن های تهوع آور از نقطه ی اول فاصله گرفته ، بالا و بالاتر می رود و هر چه که بیشتر این مسیر را طی می کنی بیشتر به زندگیت میخ می شوی ، مثل یک پیچ که داخل چوبی فرو می رود و گیر می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;وقتی زاویه ی 365 روزی زندگی مارپیچی کامل می شود، آدمها به ارتفاع یک سالگی خود می رسند و می رسند درست بالای سر نقطه ی آغاز ، درست بالای آنجایی که برای اولین بار تصمیم به چرخیدن گرفته اند و درست زیر پایشان ، یک سال ارتفاع است از ابتدا.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;این مارپیچ گاهی شیب تندی دارد ، گاه کند . وقتی به بالا نگاه میکنی خطی کمرنگ می بینی که تا ابرها می رود و ناخودآگاه یاد عنوان کتاب &quot;پله پله تا ملاقات خدا می افتی&quot; ، خنده ات می گیرد ، بعد به پایین نگاه می کنی و می بینی رد پایی را که از خود به جا گذارده ای.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;امروز روزیست که از ارتفاع چهار سالگی به نقطه ی شروع وبلاگ نگاه می کنم ، و تک تک کلمات ، دقیقاً با همین عمق و به تمامی معنی ، تک تک کلماتم را مرور می کنم . به یاد همه ی خوشی ها و روزها ، لبخندی می زنم و بندهای کوله ام را جابجا می کنم ، نگاهی به آسمان می اندازم و به سمت باقی مسیر حرکت می کنم . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;باشد که در این مسیر دعای شما بدرقه ی راهم باشد . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://img4.tinypic.info/files/wct9wpo9jw4w3qflc6ot.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff9900&quot;&gt;&lt;strong&gt;پینوشت 1 :&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; به مناسبت چهارمین سالگرد میلاد با سعادت وبلاگ ، فردا جمعه مورخه 6/9/88  مراسم کوهپیمایی با عنوان &quot;از نوای غریبانه تا از خوشی ها و روزها&quot; به صورت  آنلاین در همه ی سطوح سنی برگزار می شود ، در انتهای مراسم 5 عدد دوچرخه ی دنده ای نیز از قرار هر کدام 21 دنده تقدیم شرکت کنندگان عزیز می گردد . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff9933&quot;&gt;&lt;strong&gt;پینوشت 2 :&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; به یمن این روز بزرگ نظرات وبلاگ از همین لحظه باز ، و تا اطلاع ثانوی بسته نخواهد بود ، بدیهی است از مدعوین محترم به طرز شایسته پذیرایی انجام خواهد شد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff9933&quot;&gt;&lt;strong&gt;پینوشت 3 :&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; این پست به فرموده ی روشنک و توسط حکمت نگارش شده است . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff9933&quot;&gt;&lt;strong&gt;پینوشت 4 :&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; &lt;a target=&quot;_Self&quot; href=&quot;http://navayegaribane.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;لینک اولین پست وبلاگ&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>hekmat</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوگند نامه</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; بسمه تعالی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;                                                                                              شماره : ۱&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;                                                                                                     تاریخ : ۳۰/۸/۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;                                                                                                  پیوست : ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سوگند نامه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با توجه به این که هر انسانی در مقابل رفتار ، کردار ، گفتار ، نوشتار ، شنیدار و هر آن چیز که ممکن است گردن ما را ببرد بر سر دار مسئول و جوابگوی کردگار و خدای دادار خواهد بود ، و همچنین با توجه به این که هر صنفی برای خود سوگند نامه ای دارد مثل پزشکان که روزی قول داده اند هرگز مال و دارایی و جنسیت بیمار را بر بیماریش ترجیح ندهند و در نهایت دقت جان انسان ها را حفظ کنند و صنف تاکسی داران نیز قسم خورده اند که 25 تومان اضافه ی پول هر مسافر را پس بدهند و وقتی به چپ و راست می پیچند راهنما بزنند ، و همچنین خلبانان روزی سوگند خورده اند که هر گاه می خواستند بپرند تنهایی بپرند و خیل عظیمی از مسافران را با خود به پرش اجباری از دنیایی به دنیای دیگر نبرند ، و مثلاً بساز بفروش ها تعهد می دهند که خانه هایی که می سازند دارای مقاومتی بیشتر از کمپ های مسافرتی باشد یا مردهایی که موقع عقد قول می دهند به زن هایشان خیانت نکنند و بقال ها به این که پول اضافی از مردم نگیرند و 600 تومان را به 1000 تومان سر راست نکنند و خیلی خیلی شغل های دیگر که اگر گردنشان برود هرگز قسمشان نمی رود ، من نیز در همین پیشگاه بلاگفا و در حضور همه ی این جماعت حاضر و غایب ،به جان عزیزم  قسم می خورم که بنویسم مطابق عقایدم و به جز مواردی که بر هر مسلمان تقیه واجب است و البته اکنون خیلی واجب تر است ، از قسم یاد شده ادول ننمایم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img4.tinypic.info/files/znrcxpl8x2avuao28cd8.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تبصره یک : نامبرده معاف از بند پ بوده = هزینه ی سند 8750 تومان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تبصره ی دو : بنا بر اصول کلی بلاگ یاد شده و با عنایت به این مورد که خود مقسوم علیه (یعنی جان کسی که مورد قسم قرار گرفته) بنا به دلایل خاص و غیر قابل مشهود نظرات وبلاگش را بلوکه کرده ، نظرات برای این قسمت نیز مسدود اعلام و تا اطلاع ثانوی کلیه ی نظر دهندگان از راه های مجاور مورد پیگرد قانونی می باشند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;علی لعنت ا... علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;دفتر خانه ی رسمی شماره دوم (المثنی)                 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>hekmat</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوای بارانی من</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>
باید اندکی سکوت کنم&lt;p&gt;برایت می‌‌نویسم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 23:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کله‌ی بی‌مغز</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی می‌گم مغزم درد می‌کنه یعنی الان. حس می‌کنم در حد انفجار پره و ظرفیت هیچ حرف و سخن و کلن هیچی‌یو نداره. کاش می‌شد می‌تونستم همین الان مغزمو با تمام محتویاتش فرمت کنم که با هیچ دستور و نرم‌افزاری هم نشه برش گردوند، اما نه! زیادی جوگیر نشم؛ بعضی گزینه‌هارو اگه فرمت کنم مجبورم بازم تو مغزم فروشون کنم که واقعن حسش نیست؛ پس بزارین یه جور دیگه تاسف بخورم به حال خودم. کاش می‌شد تو سیستم بدنمون یه دکمه ریست داشتیم مثلن، تا تو مواقع لزوم ریستمون می‌کرد و مغزمون یه آب و هوایی عوض می‌کرد. بعد جای این دکمه‌هه هم یه جایی بود دور از دسترس مردم آزارها که هی فرتی محض خنده و بی‌نمک‌بازی نزنن ریستمون کنن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصن یه راه ساده‌‌تر کاش می‌شد یه عق زد و محتویات مغزو با تمام آزار اذیتاش یه‌جا بالا آورد و آروم شد، بعد تخت گرفت خوابید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصن چرا نباید بشه ذهن و تفکر و اینارو کنترل کرد؟ مثلن من الان تصمیم می‌گرفتم که به هیچی فکر نکنم هیچی محض، بعد فکرم همونجا متوقف می‌شد و بعد که باز می‌خواستم فکر کنم یکی می‌زدم پس کله‌ام دوباره کارشو شروع می‌کرد. یعنی خدا واسه این مغز و فکر و مخلفاتش به جز مرگ استراحتی قائل نشده؟ اونوقت یکی مثل من استراحت تفکری و مغزی خواست و خودشم جوون ناکام با هزار تا آمال آرزو بود که نخواست بمیره تکلیف چیه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی دلم می‌خواست اونقدر بی‌شعور و بی‌مسئولیت و احمق و دیوانه و بی‌خیال بودم تا هیچی تو دنیا نتونه باعث درد مغزم بشه، دردی که هیشکی نتونه درکش کنه و بفهمه چه مرگمه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستی دارم که عاشقه پفکه و اگه رو مغزش بمباران اتمی هم شده باشه کافیه یک بسته پفک بهش بدی درجا همون ریستی که گفتم این پفکه واسش انجام میده و می‌شه آدمی بهتر از آدم قبل بمباران. حتی یک اپسیلون هم دراین مورد شوخی نمی‌کنم. از این لحاظ شایسته نوبله.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عاشق این اخلاقشما، خوشا به سعادتش واقعن. حالا منو این‌جور موقعها با کامیونها رانی هلو یا چیپس پیاز جعفری یا لیمویی هم نمی‌شه به وضعیت قبل برگردوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ذهنم الان اونقدر مشوشه که اصن نمی‌دونم چی می‌گم، کلن اگه فکر کنین که دارم چرت و پرت می‌گم به احتمال قوی درست فکر می‌کنین. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;استثنائن کامنتا بازه یکم بهم روحیه بدین لطفن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 23:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انشاء</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;به ایمیلی که هم‌اکنون مدتی پیش بدستم رسیده توجه بفرمایید: &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;انشاء درباره رفتن شا.ه بنویسید : (با لحن پنجم دبستان بخوانید)&lt;/font&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;البته واضح و مبرهن است
که ما چون قدمان هنوز کوچیک است شاه یادمان نمی آید ولی دیشب از بابایمان
پرسیدیم شاه چرا رفت؟ او درحالی‌که داد می‌زد تجریش دو نفر، گفت برای اینکه
من آن‌موقع با حقوقم می‌توانستم قسط یک پنت هاوس در امریکا را هم بدهم از
شاه بدم می آمد الآن با حقوقم قسط این اسی چارچرخ را هم نمی‌توانم بدهم آقا
از من خوشش می آید .&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;از بابایمان پرسیدیم پنت هاوس چیه ؟ &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;گفت مثل خونه همین ج.ن.ت.ی حلال شده .&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;مامانمان به بابایمان گفته
که یک تلویزیون م.ا.ه.واره‌ای بخرد . او به بابا می‌گوید خسته شدیم بسکه صبح
تا شب ریخت این پدرسگها را دیدیم . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;مامانمان به من و تقی می‌گوید
پدرسگها، فکر کنم منظورش ما باشیم . ما هر وقت م.ا.ه.واره تماشا می‌کنیم آقای
چالنگی می‌گوید هشت نفر دیگر اعدام شدند . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;از دائی جعفرمان پرسیدیم چرا ؟&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;گفت ادغام علیه امنیت ملی . &lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;دائی می‌گوید الآن اگر بفیسی
هم ادغام امنیت ملی می‌شود . ما البته آدم فیسوئی نیستیم ولی یکبار در
مستراح فیسیدیم تند تند کشیدیم بالا گفتیم امنیت ملی ادغام شد سند بگذارید
من را فراری بدهید زود ! &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;راستی دختر همسایه ما, منیژه چند وقت است که در دوبی زندگانی می‌کند.  ما هر وقت می‌پرسیم منیژه
آنجا چی‌کار می‌کند به‌ما می‌گویند الآن برای تو زود است این کارهای بد را یاد
بگیری.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;یکبار خواستیم عین الله را بخاطر فحش ناموسی بگیریم بزنیم گفت خودت پرسیدی منیژه دوبی چیکار می‌کند . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;عین الله می‌گوید منیژه فدای سر نوار غزه .&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;ما خیلی دلمان می‌خواهد این نوار غزه را یکبار گوش کنیم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;آقا علوم یکبار از آقا پرویزی ۳۵۰۰ تومان قرض گرفت که هفت تا نان بخرد . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بعد چون پول آقا پرویزی را نداشت که پس بدهد نیم ساعت رفت دم مجلس.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;م.اه.واره یک هفته درباره اش برنامه نشان داد  فکر کنم آن ۳۵۰۰ تومان امنیت ملی را ادغام کرد چون آقا علوم با شیاف خودکشی شد . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;آقا ناظم هر وقت ا.ح.م.د.ی ن.ژ.اد
را می‌بیند برای آقا علوم فاتحه می‌فرستد می‌گوید حیف تو به آن خوش تیپی
نبود که فدای این نکبت مایه خال شدی با اون ریختش که عین پرسپکتیو قمبل
اوباما می‌ماند.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;همسایه ما سه تا پسر داشت که
دوتایشان خیلی درس خوان بودند . یکی‌شان افتاد ته دره یکی دیگر با هواپیما
سقوط کرد ولی آن یکی بجای درس خواندن رفت ریش گذاشت کتک‌کاری کرد الآن هم
سردار است هم شهید است هم نصف مینی سیتی را با یک پاساژ در کرج دارد . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;حیف که اصغری فیلمش را نداد ما ببینیم می‌گویند در جشنواره فیلمهای پ.و.ر.ن.و و بد بد جایزه نماز جماعت طلا را برده است ! &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;در اینجا انشای ما به پایان می‌رسد .&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;ما نمی‌دانیم که آیا در این انشا فیسیده ایم یا نه که امنیت ملی ادغام بشود ولی جمال آقا تاریخمان را عشق است که همیشه می‌گوید : &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;در ایران تا بود ملا و مفتی ، به روز بدتر از اینهم بیفتی !&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 09:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قلم چرخید</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;قلم چرخید و فرمان را گرفتند /  ورق برگشت و ایران را گرفتند &lt;br /&gt; به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات /  توجه کرده کیهان را گرفتند &lt;br /&gt; چپ و مذهب گره خوردند و شیخان /  شبانه جای شاهان را گرفتند &lt;br /&gt; همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند /  به سرعت سقف و ایوان را گرفتند &lt;br /&gt; گرفتند و گرفتن کارشان شد /  هرآن‌چه خواستند آن را گرفتند &lt;br /&gt; به هر انگیزه و با هر بهانه /  مسلمان نامسلمان را گرفتند &lt;br /&gt; به جرم بدحجابی، بد لباسی /  زنان را نیز، مردان را گرفتند &lt;br /&gt; سراغ سفره ها، نفتی
 نیامد /  ولیکن در عوض نان راگرفتند&lt;br /&gt; یکی نان خواست بردندش به زندان /  از آن بیچاره دندان را گرفتند &lt;br /&gt; یکی آفتابه دزدی گشت افشاء /  به دست آفتابه داشت آن را گرفتند &lt;br /&gt; یکی خان بود از حیث چپاول /  دوتا مستخدم خان را گرفتند &lt;br /&gt; فلان ملا مخالف داشت بسیار /  مخالف‌های ایشان را گرفتند &lt;br /&gt; بده مژده به دزدان خزانه /  که شاکی‌های آنان را گرفتند &lt;br /&gt; چو شد در آستان قدس دزدی /  گداهای خراسان را گرفتند &lt;br /&gt; به جرم اختلاس شرکت نفت /  برادرهای دربان را گرفتند &lt;br /&gt; نمی‌خواهند چون خر را بگیرند /  محبت
 کرده پالان را گرفتند &lt;br /&gt; غذا را آشپز چون شور می‌کرد /  سر سفره نمکدان را گرفتند &lt;br /&gt; چو آمد سقف مهمانخانه  پائین /  به حکم شرع مهمان را گرفتند &lt;br /&gt;به قم از روی توضیح‌المسائل /  همه اغلاط قرآن را گرفتند &lt;br /&gt; به جرم ارتداد از دین اسلام /  دوباره شیخ صنعان را گرفتند &lt;br /&gt; به این گله دوتا گرگ خودی زد /  خدائی شد که چوپان را گرفتند &lt;br /&gt; به ما درد و مرض دادند بسیار /  دلیلش اینکه درمان راگرفتند &lt;br /&gt; مقام ره..بری هم شعر می‌گفت /  ز دستش بند تنبان را گرفتند &lt;br /&gt; همه این‌ها جهنم، این خلایق /  ز مردم دین و ایمان را
 گرفتند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;** شعر از سیمین بهبهانی&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و دادگاه- قسمت 2</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کنار میز این یکی خانومه کلی اسپری و
لوازمی بود که اونایی که رفته بودن
داخل تحویل داده بودن. کنار اونا یک شیشه استون هم بود. گفتم لطف کنید از
اون استونتون بدین من لاکامو پاک کنم برم تو. گفت: اینا ماله ارباب رجوعه
برو واسه خودت بخر. گفتم این نزدیک مغازه‌ای که همچین چیزی بفروشه هست؟
گفت آره. رفتم یه چرخی دور و اطراف زدم فقط یه اغذیه فروشی باز بود با یه
شیشه‌بری. برگشتم میگم نبود. میگه مشکله خودته نمی‌تونی بری تو. منم با یه
قیافه اخمو تکیه دادم وایسادم کنار میزش و چیزی نگفتم. بعد چند دقیقه
برگشته می‌گه کاغذ دستمالی همرات داری استون بدم لاکاتو پاک کن برو تو. 
گفتم آره. همون استونه رو که  تا چند لحظه قبل ماله ارباب رجوع بود رو
برداشت داد به من. یهو پرسید  تو واسه چی‌ می‌خوای بر ی تو؟  کاغذی چیزی همراته؟ گفتم خواهرم برد داخل، منم باید برم پیشش. استون رو از دستم قاپید و گفت  اصن لازم نکرده بری تو. تو که کاری اونجا نداری. با حرص گفتم حتمن لازمه همراهش باشم که اومدم. قاطی داشت یکم. خلاصه  نزاشتن برم تو  و منم ترجیح دادم به جای
اصرار به
اینا سکوت کنم و اطرافم و آدمایی رو که در رفت و آمد بودن رو آنالیز کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اول از همین خانومای بازرس شروع کردم. یکیشون خانومی حدودن چهل و خرده‌ای ساله بود و قیافه‌ای اخمو داشت و با سوالای زیاد سعی داشت سر از کار مراجعان دربیاره و بیشترین ارشادو هم این خانوم انجام می‌داد. اونطور که حرف می‌زد شدیدن طرفدار مردا بود و هر اتفاقی که ربطی به دادگاه و این‌جور ماجراها پیدا می‌کرد رو تقصیر زنا می‌دونست. اون یکی یه دختر بیست و سه چهار ساله بود که به نظر از طرفدارای احمدی‌نژاد بود. سومیشم یه خانومه حدودن سی ساله که یه آدامس اندازه توپ فوتبال تو دهنش
بود و به طرز چندش‌آوری می‌جوییدش و دکمه یقه مانتوش هم کنده شده بود و
تمام فاکتورایی که باعث می‌شد مراجعارو نزارن بره داخل رو یکجا داشت. فقط یک خانومی بعدن بهشون اضافه شد که یکم موجه‌تر از اینا بود و می‌شد به عنوان یک آدم اندکی محترم روش حساب کرد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در تمام مدتی که اونجا بودم فقط مشکلات این و اون رو گفتن و خندیدن و به قضاوت کشیدن. همه اونایی که گذرشون به دادگاه می‌افته درست یا نادرست آدمای گرفتاری هستن که به خاطر یه سری مشکلات کارشون به اونجا افتاده. اینکه یه عده گرفتاریهای دیگران رو مضحکه قرار بدن و مایه تفریح خودشون بکنن اصن کار خوشایندی نیست. همچین آدمایی مشکلات روحی روانی دارن و روحن سالم نیستن. به غیر از معدود استثناهایی که وجود داره، کسایی که اینجور مسئولیتها رو به عهده دارن یه مشت عقده‌ای و کوته فکرن که بویی از انسانیت نبردن.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خواهرم برگشت بیرون و دوباره که می‌خواست بره داخل ساختمون، یکی از خانوما به من گفت وقت اداری دیگه داره تموم می‌شه الان می‌تونی بری تو. منم گفتم نمی‌رم من لاک دارم. گفتم چه جوریه که وقت اداری لاک ساحت مقدس دادگاه رو به خطر می‌اندازه اما آخر وقت اداری مشکلی نداره؟؟!! شماها فقط کارتون اذیت کردنه. با تمسخر گفت آره ما کارمون اذیته. گفتم آره اگه اذیت کن نبودین که اینجا سرکارتون نمی‌زاشتن. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اومدم بیرون وایستم تا چشمم به اونا نیفته، یه خانوم میانسالی نشسته بود داشت گریه می‌کرد،‌ می‌گفت شوهرم تقاضای طلاق کرده و حالا که کار به اینجا کشیده منم دیگه نمی‌خوامش. نمی‌دونم داخل چی بهش گفته بودن که فقط لعن و نفرینشون می‌کرد و به خدا واگذارشون می‌کرد. واقعن چی به سر زندگیای الان اومده که اینهمه آمار طلاق بالا رفته؟ حداقل 7 مورد رو خودم دیدم و متاسفانه بیشترشون دخترای خیلی جوون بودن. فکر می‌کنم عمده مراجعات هم همین موضوع طلاق و نفقه و اینجور چیزا بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی خواهرم برگشت ماجراهامو با اینا واسش تعریف کردم و اونم گفت که به خاطر یه موضوع کوچیک باید فردا هم بیاد اینجا و دوتایی مشغول حرص خوردن شدیم. خدا هیچ بنده‌اش رو گرفتار دادگاها نکنه، اعصاب فولادین می‌خواد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تو راه برگشت هم افتادیم بین ماشینای  یه عده از طرفدارای خجسته‌ی تراکتورسازی که داشتن می‌رفتن ورزشگاه و هنوز بازی شروع نشده مشغول شادی بودن و کلی شادمون کردن و دلمون یکم واشد. مام همراه اونا کلی بوق زدیم و هیجان‌زده شدیم و با شادیشون همراهی کردیم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن: مطمئنم اگه شرکت آلمانی می‌دونست که نمایندگی ایرانیش اینجا چه غلطایی می‌کنه و چطور اسم تیسن کروپ رو به گند کشیده دیگه آسانسوراشو نمی‌داد دست اینا. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و دادگاه - قسمت 1</title>
<link>http://navayegaribane.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینم از روز استراحت این هفته‌ام که تو دادگاه و  به اعصاب خردی گذشت. خیر سرم امروز برنامه‌ها داشتم واسه خودم اما یه عده روانی و مغز فندقی آفتابه برداشتن به روزم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دلیل دادگاه رفتنمون مربوط به شرکت و مسائل کاری می‌شد. صبح وقتی خواهرم اومد که پاشو باهم بریم با اقتدار تمام گفتم من نمی‌یام، گفتم خودت بهتر می‌دونی برخورد من با کارای از پیش تعیین نشده اونم تو روزی که استراحت دارم و واسه خودم برنامه چیدم چه جوریه. زمین و زمان رو دوختم به هم و مخالفت کردم. اما اونقدر مظلومانه و صبورانه در مقابل غرغرهام برخورد کرد که مجبور شدم بهش افتخار کنم و با وجود آثار نارضایتی که از تک‌تک سلولهام و وجناتم می‌بارید، مصمم شدم همراهش برم. تجربه جالبی هم می‌تونست باشه چون تا حالا دادگاه نرفته بودم و برخورد نزدیکی باهاش نداشتم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اونقدر چیزای جورواجور شنیده بودم از همچین محیطی که کلی وقت صرف اینکه چی بپوشم و چه جوری برم و از اینجور برنامه‌ها شد. قبل بیرون اومدن از خونه هم یه نگاه به محتویات کیفم انداختم ببینم علائم و آثار انقلاب مخملی و از این جور چیزا همراهم نیست که یهو موقع بازرسی اونجا گیر بدن بهم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قبل اینکه وارد بخش خواهران بشیم بیرون گوشی‌هامونو خاموش کردیم و با کارت شناسایی ‌هامون تحویل ماموره دادیم و یه شماره تحویل گرفتیم. وارد بخش خواهران شدیم که اگه جون سالم از اونجا بدر بردیم ایشالا وارد ساختمون اصلی بشیم. یه اتاق کوچولو بود که سه تا خانوم اونجا بازرسی‌ات می‌کردن،‌ هم خودتو هم هر چی که همراهت بود. در و دیوار اتاق هم پر بود از آیین نامه و تذکر و هشدار و اینا که اگه چاقو- اسپری- لوزم آرایش- سی‌دی- تلفن همراه و این‌جور چیزا همراتونه تحویل بدین وگرنه مطابق با مقررات پدرتونو درمی‌یاریم. پیش خودم گفتم خوب شد هفت تیرم رو که یه چاقوی میوه‌خوری کوچولو بود گذاشتم خونه وگرنه سروکارم با قانون می‌شد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی از خانوما با یه لحنی که من همیشه با این لحن پرسنل دولتی مشکل دارم گفت کیفتونو باز کنین. همه سوراخ سنبه‌هاشو گشت و داد بهمون. پرسید موبایل همراتونه؟ گفتیم تحویل دادیم. بعد یه خانومه دیگه یه نگاه از سر تا پا به سر و وضعمون کرد که خدارو شکر مشکلی نداشت و حتی یک کرم ساده هم نزده بودیم به صورتمون. بعد کل سیستم بدنی‌مونو با چشماش و دستاش اسکن کرد و گفت می‌تونین برین. اینجور بازرسی‌ها خیلی به آدم برمی‌خوره و یه جور تحقیر و بی‌احترامیه به نظر من. بله همچین مکانی باید بازرسی داشته باشه اما مثلن یه سیستم نصب کنن از طریق اون نه اینکه کسایی رو بزارن که مثل تمساحهای راز بقا  با چشماشون کل هیکل آدمو قورت بدن. داشتیم قدم به ساختمونه می‌زاشتیم که یهویی از پشت منو گرفت که ببینم لاک داری رو ناخنات؟ گفتم بله. اشکالی داره؟ فاتحانه گفت برو لاکاتو پاک کن بعد برو تو. گفتم بابا این که رنگش زیاد تو چش نیست بعدشم من الان از کجا استون بیارم اینارو پاک کنم. گفت به من مربوط نیست تا پاک نکنی نمی‌زارم بری تو. به خواهرم گفتم تو برو تو از کارت عقب نمون منم یه کاریش می‌کنم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد... &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 14:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=navayegaribane&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>navayegaribane</dc:creator>
<guid>http://navayegaribane.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
